تبليغاتX
درد و دل مینا
 

دلم به اندازه هوای بهاری گرفته .

به قدری که اگه ساعت ها بارون هم بباره باز نمیشه .

خیلی دلم تنگته!

دیگه حرفمو گوش نمی کنه و توان آروم کردنش از دستم خارج شده .

اشک هم براش درمونی نیست .

نمی دونم کی میایی ، اما به برگشتنت امیدوارم و ایمان دارم .

چشم براهت میمونم تا بیایی .

+ نوشته شده در  شنبه 8 فروردین1388ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط مینا | 
 

سلام

سلام به همه دوستایی که فراموشم نمی کنن و با حضورشون دلگرمم میکنن .

میخام تو این پست از همه تشکر کنم

اول از همه از خدا : خداجون به خاطر همه چیز ممنونم.

بعدشم از همه شما به خاطر همراهیتون

ممنون از شما که برانم دعا کردین و ممنون از خدا که خاستمو بی جواب نذاشت .

خاستم خوشحالتون کنم و بگم به یه بخشی از چیزی که می خاستم رسیدم ، از همه ممنون

خدای شکرت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 دی1387ساعت 6:45 بعد از ظهر  توسط مینا | 
 

سلام

سلام

از امروز برای بهترین هدفم ( البته در حال حاضر) شروع به تلاش کردم .

امیدوارم که همه تلاشام به بار بشینه

امیدوارم چند وقت دیگه بیام و پست موفقیتم رو برای همه دوستایی که بهم لطف دارن بزارم .

برام دعا کنید.

چون اونقدرا هم که من ساده بیان میکنم ، ساده نیست .

اما من به کمک خدا و تلاش روزافزونم حتما بهش میرسم .

برام خیلی دعا کنید .

از همتون ممنونم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 6:41 بعد از ظهر  توسط مینا | 
 

تا حالا شده کاری بکنی و از خودت بدت بیاد ؟

تا حالا شده کاری کرده باشی و با هر بار یادآوری شرمنده خودت بشی ؟

تا حالا شده کاری کرده باشی ، اما وقتی بهش فکر می کنی باورت نشه که تو اون لحظه خودت بودی که این کارو انجام دادی ؟

تا حالا شده .....

از دیروز تا حالا داغونه داغونم .

اصلا باورم نمی شه من ، مینا ..... این کارو قبیهانه انجام دادم .

کاری که با باورهام ، ارزش هام ، شخصیتم و .... تناقض داره !!!

وای .....

حالم خیلی بده !!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط مینا | 

شبی در خواب دیدم مرا می‌خوانند،

 راهی شدم، به دری رسیدم، به آرامی در خانه را كوبیدم.

ندا آمد: درون آی.

گفتم: به چه روی؟

گفت: برای آنچه نمی‌دانی.

هراسان پرسیدم: برای چو منی هم زمانی هست؟

پاسخ رسید: تا ابدیت

تردیدی نبود، خانه، خانه خداوندی بود، آری تنها اوست كه ابدی و جاوید است.

پرسیدم: بار الهی چه عملی از بندگانت بیش از همه تو را به تعجب وا می‌دارد؟

پاسخ آمد: اینكه شما تمام كودكی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر می‌برید

 و دوران پس از آن در حسرت بازگشت به كودكی می‌گذرانید.

اینكه شما سلامتی خود را فدای مال‌اندوزی می‌كنید

و سپس تمام دارایی خود را صرف بازیابی سلامتی می‌نمایید.

اینكه شما به قدری نگران آینده‌اید كه حال را فراموش می‌كنید،

در حالی كه نه حال را دارید و نه آینده را.

این كه شما طوری زندگی می‌كنید كه گویی هرگز نخواهید مرد

و چنان گورهای شما را گرد و غبار فراموشی در بر می‌گیرد

 كه گویی هرگز زنده نبوده‌اید.

سكوت كردم و اندیشیدم،

در خانه چنین گشوده، چه می‌‌طلبیدم؟ بلی، آموختن.

پرسیدم: چه بیاموزم؟

پاسخ آمد:

 بیاموزید كه مجروح كردن قلب دیگران بیش از دقایقی طول نمی‌كشد

ولی برای التیام بخشیدن آن به سالها وقت نیاز است.

بیاموزید كه هرگز نمی‌توانید كسی را مجبور نمایید تا شما را دوست داشته باشد،

 زیرا عشق و علاقه دیگران نسبت به شما آینه‌ای از كردار و اخلاق خود شماست.

بیاموزید كه هرگز خود را با دیگران مقایسه نكیند،

 از آنجایی كه هر یك از شما به تنهایی و بر حسب شایستگی‌های خود

 مورد قضاوت و داوری ما قرار می‌گیرد.

بیاموزید كه دوستان واقعی شما كسانی هستند

 كه با ضعف‌ها و نقصان‌های شما آشنایند

 ولیکن شما را همانگونه كه هستید و دوست دارند.

بیاموزید كه داشتن چیزهای قیمتی و نفیس به زندگی شما بها نمی‌دهد،

 بلكه آنچه با ارزش است بودن افراد بیشتر در زندگی شماست.

بیاموزید كه دیگران را در برابر خطا و بی‌مهری كه نسبت به شما روا می‌دارند

 مورد بخشش خود قرار دهید و این عمل را با ممارست در خود تقویت نمایید.

بیاموزید كه كه دونفر می‌توانند به چیزی یكسان نگاه كنند

ولی برداشت آن دو هیچگاه یكسان نخواهد بود.

بیاموزید كه در برابر خطای خود فقط به عفو و بخشش دیگران بسنده نكنید،

 تنها هنگامی كه مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتید، راضی و خشنود باشید.

بیاموزید كه توانگر كسی نیست كه بیشتر دارد بلكه آنكه خواسته‌های كمتری دارد.

به خاطر داشته باشید كه مردم گفته‌های شما را فراموش می‌كنند،

مردم اعمال شما را نیز از یاد خواهند برد ولی،

هرگز احساس تو را نسبت به خویش از خاطر نخواهند زدود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 6:42 بعد از ظهر  توسط مینا | 
 

                          

 

چند وقت می شد که تهران همچین برفی به خودش ندیده بود .

نوش جوونت این برف .

راستی برف بازی و آدم برفی یادتون نره هاااااا!!

اینم آدم برفی خونه کوچولوم .

         

                                

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط مینا | 
                    

       

به خاطر همه چیز ممنون !!!!

به خاطر همه چیزایی که خودت نگفته درست می کنی !

به خاطر همه چیزایی که تحملشون سخته اما طاقتشو می دی !

به خاطر امشب .............

به خاطر دیشب .............

به خاطر .......................

ممنون .

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط مینا | 
 

                  

پارسال همین موقع ها بود که ورود به مرحله ی جدید زندگیتو بهت تبریک گفتم.

خیلی خوشحال بودم .

دوست ندارم به این زودی ها خورشید آرزوهات غروب کنه.

اما افسوس که ......

دعا می کنم که بهترین اتفاق ممکن به وقوع بپیونده .

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط مینا | 
 

        

کی قراره این برزخ تموم بشه ؟؟؟؟

خسته شدم م م م م م !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط مینا | 
 

                        

اصلا دوست نداشتم باهات یه همچین کاری بکنم .

الانم که فکر می کنم هنوزم باورم نمی شه که من همچین کاری رو کرده باشم اما خوب ...

خوب خودت مقصر بودی !

فقط و فقط خودت !!!

آخه هیچ کدوم از تیکه های پازل دوستیمون درست و سرجاش نبود ، هر چقدر که فکر می کرئم و کوتاه میومدم بازم یه جاهاییش می لنگید این بود که ...

اینقدر خودخواهانه به مسئله نگاه کردی و رفتار کردی که الان اینکه من چه جوری تا حالا موندم تعجب آوره !!

سرزنشت نمی کنم چون اگه احساس می کنم وقتم تلف شده به خاطر حماقت خودم و بس.....

اما همیشه به این فکر می کردم که با حضورم آرامشت بیشتر شده و .... اما گویا من اشتباه می کردم .

الانم هیچ اتفاقی نیفتاده ، الان با خیال راحت و فراغ بال به گذشته ای که داشتی و از دستش دادی ، گذشته ای که فکر کردن بهش برات شده بود عادت و ازش لذت می بردی ، گذشته ای که محال بود یک بار ازش حرفی نزنی بپرداز .

با فکر به گذشتت حالت رو خراب کردی ، بگذریم از اینکه بر من چه گذشت .

اما امیدوارم سر عقل بیایی و آینده ات رو به خاطر گذشته ای که گذشت و رفت خراب نکنی .

دوست نداشتم و ندارم حرفی در این مورد با کسی بزنم به همین خاطر برای همیشه همین جا پرونده ی دوستیمون رو می بندم .

خیلی دوست داشتم که اینو می خوندی و حتی خیلی کم عمل می کردی اما افسوس ....

یادمه خودت می گفتی هر کسی لیاقت همه چیزهایی رو که داره ، نداره .

حواست رو جمع نکردی یکی دیگه از دوست هاتم از دست دادی ، امیدوارم بتونی یه تعدادی از اونها هرچند اندک رو برگردونی .

امیدوارم یه روزی ، یه جایی ، تو یه شرایط بهتر ببینمت .

خداحافظ برای همیشه

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط مینا |